غروب یکی از روزها در اطراف ده و زیر درختان نشسته بودم و غرق در افکار خود بودم که زنک از راه رسید و غافلگیرم کرد. علاقه ای به دیدنش نداشتم. اگر می دانستم سرمی رسد، خود را مخفی می کردم. گو این که کسی باید به او می گفت که مقصر است. باید به دلیل عیب و ایرادهای پسرش سرزنش می شد، البته اگر می شد آن ها را واقعا ایراد نامید. همه اش تقصیر خود این زن بود. دیگر پسران ده به مراتب بدتر از پسر او بودند، و هرگز مانند پسر او دست ودل باز نیز نبودند.