مامان می گه، می آد. می دونم که نمی آد. اگه می اومد که مامان گریه نمی کرد. می کرد؟ کاش می دیدی. نه. کاش من هم نمی دیدم. حالا، تو، یعنی مامان. چه کار کنم که موهای تو بوره؟ ببین، مامان این طور نشسته بود. پاهاتو جمع کن. دساتو هم بذار به پیشونیت. تو که نمی تونی. شونه هاش تکون می خورد، این طوری. روزنومه جلوش بود، رو زمین. من که نمی تونم مث مامان گریه کنم. بابا حتما می تونست. عمو ناصر هم اگه بخواد می تونه. برای همین چیزهاست که آدم بزرگا آدم بزرگن، می تونن هی بگن: «گریه نکن، مریم.» یا، نمی دونم، بگن: «کبریتو برای چی ورداشتی، دختر؟»
گمانم برای ژنرال شدن یک تن کاغذ لازم بود نمی دانم شاید هم نیم تن. مقدارش را دقیقا نمی دانم اما اول کار جمع کردن کاغذ لازم برای ژنرال شدن سخت به نظر نمی رسید.//
غروب یکی از روزها در اطراف ده و زیر درختان نشسته بودم و غرق در افکار خود بودم که زنک از راه رسید و غافلگیرم کرد. علاقه ای به دیدنش نداشتم. اگر می دانستم سرمی رسد، خود را مخفی می کردم. گو این که کسی باید به او می گفت که مقصر است. باید به دلیل عیب و ایرادهای پسرش سرزنش می شد، البته اگر می شد آن ها را واقعا ایراد نامید. همه اش تقصیر خود این زن بود. دیگر پسران ده به مراتب بدتر از پسر او بودند، و هرگز مانند پسر او دست ودل باز نیز نبودند.
وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهر ما به تشییع جنازه اش رفتند. مردها از روی تاثر احترام آمیزی که گویی از فروریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس می کردند، و زن ها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانه او که جز یک نوکر پیر –که معجونی از آش پز و باغ بان بود– دست کم از ده سال به این طرف کسی آن جا را ندیده بود.
همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مرده اش در کانتی کت. از خانه همان ها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد، پنج ساعتی توی راه بود و زنم می رفت ایستگاه به استقبالش.