غروب یکی از روزها در اطراف ده و زیر درختان نشسته بودم و غرق در افکار خود بودم که زنک از راه رسید و غافلگیرم کرد. علاقه ای به دیدنش نداشتم. اگر می دانستم سرمی رسد، خود را مخفی می کردم. گو این که کسی باید به او می گفت که مقصر است. باید به دلیل عیب و ایرادهای پسرش سرزنش می شد، البته اگر می شد آن ها را واقعا ایراد نامید. همه اش تقصیر خود این زن بود. دیگر پسران ده به مراتب بدتر از پسر او بودند، و هرگز مانند پسر او دست ودل باز نیز نبودند.
وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهر ما به تشییع جنازه اش رفتند. مردها از روی تاثر احترام آمیزی که گویی از فروریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس می کردند، و زن ها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانه او که جز یک نوکر پیر –که معجونی از آش پز و باغ بان بود– دست کم از ده سال به این طرف کسی آن جا را ندیده بود.
همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مرده اش در کانتی کت. از خانه همان ها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد، پنج ساعتی توی راه بود و زنم می رفت ایستگاه به استقبالش.