انجمن ادبیات داستانی دریچه

لطفا شکیبا باشید
dariche93.ir


نام داستان : روزي که گم شدم

از کتاب : .

نوشته : آيزاک باشويس سينگر

تاریخ انتشار : يکشنبه ۰۹ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۴:۴۲ بعد از ظهر

تعداد مر اجعه به این صفحه:539

تعداد دیده شده فایل :363

تعداد دانلود شده فایل :128

شروع شده با: آسان مي‌شود مرا تشخيص داد. اگر به مردي در خيابان برخورد کرديد که نيم تنه‌اي بيش از اندازه بلند به تن دارد، با کفش‌هاي بسيار گُنده و کلاه چروکي با لبه‌ي پهن، و عينکي که يک عدسي‌اش افتاده، و در حالي که هوا آفتابي است چتر در دست دارد، آن مرد من هستم. استاد شله‌مي‌اِل. نشاني‌هاي فراموش نشدني ديگري نيز براي شناسايي‌ام وجود دارد. جيب‌هايم هميشه با روزنامه و مجله و ورقه‌ي دانشجويانم باد کرده است. کيفي همراهم است که بيش از گنجايش‌اش چيزهايي در آن تپانده‌ام، و کارهايم هميشه‌ي خدا اشتباه، اندر اشتباه است. چهل سال است در شهر نيويورک زندگي مي‌كنم، با اين حال هر وقت مي‌خواهم بروم بالا شهر متوجه مي‌شوم که دارم در پايين شهر قدم مي‌زنم، وقتي مي‌خواهم به شرق بروم، به غرب مي‌روم. هميشه ديرم مي‌شود و هرگز قيافه‌ي کسي را به جا نمي‌آورم. ...