انجمن ادبیات داستانی دریچه

لطفا شکیبا باشید
dariche93.ir


نام داستان : زير باران

از کتاب : .

نوشته : احمدمحمود

تاریخ انتشار : يکشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۶:۰۱ بعد از ظهر

تعداد مر اجعه به این صفحه:441

تعداد دیده شده فایل :390

تعداد دانلود شده فایل :130

شروع شده با: هوا كه تا چند لحظه قبل تاسيده بود،رنگي نيمه روشن گرفت. خورشيد پريده رنگ، از شكاف ابرها سرك كشيد و تراكم ابرها را در هم ريخت. از شب قبل يك رگبار شديدپاييزي در شرف باريدن بود. گاهي گستره آسمان قير اندود مي‌شد و زماني رنگ سربي مي‌‌گرفت و حالا كه خورشيد از ميان ابرها بيرون زده بود، باد ملايمي وزيدن آغاز كرده بود و برگ‌‌هاي زرد و خشك را رو زمين مي‌‌كشيد. مراد، عرض خيابان را به زحمت گذشت و به ديوار گچ اندود تكيه داد. چشمش سياهي رفت و صداها همچون وزوز زنبورهايي كه زير طاق پر بكشند به گوشش نشست. ....