انجمن ادبیات داستانی دریچه

لطفا شکیبا باشید
dariche93.ir


نام داستان : جمعه‌ها

از کتاب : .

نوشته : شيوا ارسطويي

تاریخ انتشار : شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۵:۰۶ بعد از ظهر

تعداد مر اجعه به این صفحه:491

تعداد دیده شده فایل :361

تعداد دانلود شده فایل :121

شروع شده با: داداش دير كرده بود. شهرزاد نگاه كرد به ساعت بزرگ،‌ بالاي سر خانم سرهنگ. با هر تيك‌تاك، يك چشم با مژه‌‌ي مصنوعي، كنار صفحه، گوشه‌ي بالاي ساعت، چشمك مي‌زد. يك دهان سرخ، با لب‌هاي بزرگ، پايين صفحه مي‌خنديد. سر هر ساعت، چشم باز مي‌ماند،‌ لب جمع مي‌شد و سوت مي‌كشيد. از وقتي شهرزاد و مادرش رسيده بودند ساعت سالن، هفت بار سوت كشيده بود. بعضي مشتري‌ها همراه ساعت سوت كشيده بودند. گفته بودند: - ... اوه... ديرم شد... تند پول داده بودند به خانم سرهنگ و از در زده بودند بيرون. ...