انجمن ادبیات داستانی دریچه

لطفا شکیبا باشید
dariche93.ir


نام داستان : لکه‌ها

از کتاب : .

نوشته : زويا پيرزاد

تاریخ انتشار : جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۳:۱۸ قبل از ظهر

تعداد مر اجعه به این صفحه:447

تعداد دیده شده فایل :313

تعداد دانلود شده فایل :105

شروع شده با: يک سال بعد از آشنايي‌شان، مادر ليلا وقت معرفي علي به عمه‌ي ليلا كه تازه از آمريكا آمده بود گفت: - علي‌آقا، نامزد ليلا جان. *** پارچه‌فروش گفت: - ژرسه‌اش حرف نداره! به درد همه چي مي‌‌خوره. بُليز، دامن، لباس. ليلا گفت: - راستش نميدونم. تو چي مي‌گي رويا؟ آن طرف مغازه رويا باقي پارچه‌ها را زير و رو مي‌‌كرد. برگشت نگاهي به ليلا انداخت و نگاهي به ژرسه‌ي گلدار. گفت: - من مي‌گم خوبه، بخر. بعد رو كرد به پارچه‌فروش: - آقا، دو متر از اين بلوزي كرشه برام ببُر. ليلا دست كشيد به ژرسه‌ي گلدار و به رويا نگاه كرد: - تو كه نمي‌خواستي پارچه بخري. پارچه فروش متر فلزي را از زير توپ ژرسه بيرون كشيد و رفت طرف رويا: ...