انجمن ادبیات داستانی دریچه

لطفا شکیبا باشید
dariche93.ir


نام داستان : زن زيادي

از کتاب : زن زيادي

نوشته : جلال آل احمد

تاریخ انتشار : يکشنبه ۰۹ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۲۱ قبل از ظهر

تعداد مر اجعه به این صفحه:349

تعداد دیده شده فایل :213

تعداد دانلود شده فایل :104

شروع شده با: من ديگه چه طور مي‌توانستم توي خانه پدرم بمانم؟ اصلاً ديگر توي آن خانه که بودم انگار ديوارهايش را روي قلبم گذاشته‌اند. همين پريروز اين اتفاق افتاد. ولي من مگر توانستم اين دو شبه، يک دقيقه در خانه پدري سر کنم؟ خيال مي‌کنيد اصلاً خواب به چشم‌هايم آمد؟ ابدا. تا صبح هي تو رخت خوابم غلت زدم و هي فکر کردم. انگار نه انگار که رخت خواب هميشگي‌ام بود. نه! درست مثل قبر بود. جان به سر شده بودم. تا صبح هي تويش جان کندم و هي فکر کردم. هزار خيال بد از کله‌ام گذشت. هزار خيال بد. رخت خواب همان رخت خوابي بود که سال‌ها تويش خوابيده بودم. خانه هم همان خانه بود که هر روز توي مطبخش آشپزي کرده بودم. هر بهار توي باغچه‌هايش لاله عباسي کاشته بودم؛ سر حوضش آن قدر ظرف شسته بودم؛ مي‌دانستم پنجره راه آبش کي مي‌گيرد و شير آب انبارش را اگر طرف راست بپيچاني، آب هرز مي‌رود. هيچ چيز فرق نکرده بود.