انجمن ادبیات داستانی دریچه

لطفا شکیبا باشید
dariche93.ir


نام داستان : قصة عينکم

از کتاب : .

نوشته : رسول پرويزي

تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰۶:۰۴ بعد از ظهر

تعداد مر اجعه به این صفحه:463

تعداد دیده شده فایل :227

تعداد دانلود شده فایل :136

شروع شده با: به قدري اين حادثه زنده است که از ميان تاريکي‌هاي حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز مي‌درخشد. گوئي دو ساعت پيش اتفاق افتاده، هنوز در خانه اول حافظه‌ام باقي است. تا آن روزها که کلاس هشتم بودم خيال مي‌کردم عينک مثل تعليمي و کراوات يک چيز فرنگي‌مأبي است که مردان متمدن براي قشنگي به چشم مي‌گذارند. دائي جان ميرزا غلامرضا ـ که خيلي به خودش ور مي‌رفت و شلوار پاچه تنگ مي‌پوشيد و کراوات از پاريس وارد مي‌کرد و در تجدد افراط داشت، به طوري که از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت ـ اولين مرد عينکي بود که ديده بودم. ...